گنج

شمارهٔ ۵۰۸

۸ بیت
ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوییعنی که خون شوی وز چشمم به در شوی
فرموده دوست نیست به دیوانگان حرجکن سعی تا ز زلف وی آشفته تر شوی
گر عاشقی بعارض دلدار همچومنباید به پیش تیر ملامت سپر شوی
هیچ از دهان دوست حکایت نمی کنمترسم ازرازهای نهانی خبر شوی
خون گشته ای دلا ونیی کامل العیارجا کن به زلف یار که تا مشک تر شوی
چون وچرا مکن که چنین شد چنان نشدحکم است تامطیع قضا وقدر شوی
نه تند شو نه ترش نما رو نه تلخ گوشیرین به کام تا که چو شهد وشکر شوی
اقبال تو بلندشود همچو من اگراز خاک راه خوارتر وپست تر شوی