شمارهٔ ۵۰۶
اگر در آینه روزی جمال خویش ببینیزحال من شوی آگه به روز من بنشینی
زهی به صنعت باری زماه فرق نداریجز این که اومه گردون بودتوماه زمینی
نه آفتاب ونه نوری و نه پری و نه حورینه آدمی نه فرشته هم آن تمام وهم اینی
ندانمت به چه مانی که جان وجان جهانینگیری ار به خطایم نگارخانه چینی
چو پا به عشق نهادم دلی به دست تودادمبگوکجاست چه شد کو تو را که گفت امینی
اگر که ناصر دین شه شود ز حال تو آگهکه خصم دولت وجانی وشورملت ودینی
کند سیاست وگوید که فتنه ای توبه ملکمبگو جواب چه گویی چو گویدت که چنینی