شمارهٔ ۴۹۹
ز آتشین رخ آتشم تا کی به خرمن می زنیخرمنم را سوختی تا چند دامن می زنی
پادشاه کشور حسنی برای نظم وملکزلف را تا سرکشی کرده است گردن می زنی
دل دهانت را دلیل نقطه موهوم گفتگفتمش داری یقین یا حرفی از ظن می زنی
چاک زخم تیغ ابرویت پذیرد کی رفوبر دل از مژگان مرا بیهوده سوزن می زنی
از ملاحت سفره بر لیلا وعذرا می کنیوز لطافت طعنه بر شیرین ار من می زنی
در بیابان دزد اگر ره می زند در تیره شبتو میان انجمن در روز روشن می زنی
غازیان حفظ تن از پیکان به جوشن می کنندتوبه دل پیکانم از زلف چو جوشن می زنی
ای بلنداقبال گردد نرم کی آن سخت دلمشت را بیهوده بر سندان آهن می زنی