شمارهٔ ۴۹۰
دین ودل برده ازکفم صنمیکه به بزمش رهم نداده دمی
گفتمش هیچ نیست در تو وفاگشت خندان وگفت هست کمی
گفتم از دوریت هلاکم گفتاز هلاک توباشدم چه غمی
گفتم از رهروان عشق توامگفت چه باشدت به هر قدمی
گفتم او را ستم مکن گفتانیست عاشق که ترسد از ستمی
شکوه ها گفتم از قضا وقدرگفت کم گو سخن ز بیش وکمی
نه عجب گر شوم بلند اقبالالتفاتش اگر کندکرمی