شمارهٔ ۴۸۹
چون پریشانی به زلف یار دارد عالمیدر پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی
گر کسی بر هر چه یزدان داده روزی قانع استکی کجا منت کشد هرگز ز جود حاتمی
من به دل گفتم سخن شد شهره در هر انجمنای دریغا نیست در عالم رفیق محرمی
چشم گریانست کس باشد به روز ار مونسیشمع سوزان است و بس دارم به شب گر همدمی
جز تو نبود کس اگر ظاهر شود یوسف رخیآن توئی وبس بود در دهر اگر عیسی دمی
پادشاهانند در عالم بسی با تاج وتختآن سلیمان زمان باشد که داردخاتمی
چشمت ار دارد ز مژگان لشکر افراسیابهم مرا باشد بحمدالله دل چون رستمی
می کند ناسور زخم ار بشنود بوئی ز مشکمشک زلفت زخم دل را گشته نیکومرهمی
ابر چون چشم بلنداقبال گرید کی کجاچون نماید خودنمایی پیش دریا شبنمی