شمارهٔ ۴۷۸
نه مایلی به چه رنجش که یار ما باشیچرا به زخم دل ماهمی نمک پاشی
به دهر چون تونشددلبری بهعیاریبه شهر چونتوندیدم بتی به قلاشی
شبان هجر مرا کرده ای به غم همدمتوخود نشسته به می خوردنی وعیاشی
زچشم مست تو می خوردن توفاش بودتو را گمان همه خلقند غافل وناشی
تفاوتی نگذاری میان دشمن ودوستهزار فرق زفیروزه است تاکاشی
خیال رویتو خوش نقش بسته در دل مابه منزل تو نکوکرده ایم نقاشی
بلندتر شود از هر شهی مرا اقبالبه کوی خویش گماری گرم به فراشی