شمارهٔ ۴۷۰
جام می در دست بگرفت وبه من گفت آن پرینور حق در دست من طالع شده است ار بنگری
گفتم از اکسیر خودیک ذره زن بر قلب منتا ز زر ده دهی گیرد مس من برتری
گفت پیش آی و بنوش ومحرم اسرار باشبی نیازم کرد الحق از شراب کوثری
گفت بدمستی اگر داری ز بزم ما بروگفتمش دانم که بدمستی بودازکافری
کیمیا جورا شنیدم گفتمستی می پرستروی او دست پری هست از چه زحمت می بری
راست میگفت وبه حق می گفت وکس باورنداشتمن همان اکسیر را بگرفتم از دست پری
گفت چونی گفتمش یک جام دیگر ده به منتا به نه افلاک وهفتاختر بجویم سروری
جام دیگر داد و نوشیدم که دیدم هر چه هستپیش چشم من ز جا برخاست در چالشگری
گفتمش جام دگر ده گفت می خواهی مگرجسم خاکی را گذاری وز گردون بگذری
گفتمش من مستحقم گفت بستان و بنوشلیک می سوزد پرت ز اینجا اگر برتر پری
از می دست پری چون شد بلنداقبال مستدر فلک اشعار اورا زهره آمد مشتری