گنج

شمارهٔ ۴۷۱

۷ بیت
تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پریهم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری
حاش لله آدمیزاد این چنین کی دیده کسگشته ام حیران که حورت بوده مادر یا پری
خود بر آن بودم که مهر خاوری خوانم تو راچون نکودیدم ندارد زلف مهر خاوری
بارها رفتم که قدت را دهم نسبت به سروخوب چون دیدم ندارم سروچشم عبهری
مهربانی هم دخیل است ای نگار ماه روخال وخط وزلف ورخ تنها ندارد دلبری
بی تو هم خون شددلم هم دیدهام خونبار گشتدر غمت دل یاریم بنمود و چشمم یاوری
ای جبینت زهره رویت مه جمالت آفتابچون بلنداقبال داری صدهزاران مشتری