شمارهٔ ۴۶۶
میان دلبران باشد مرا یک یار عیاریکه جز او با کس دیگر مرا نبودسرو کاری
کس ازتاتار وتبت مشک اگر آرد خطا باشدکه اندر چین هر تاری ز زلفش هست تاتاری
که گوید چشم مستش دل برد از دست هشیارانبه عهد چشم مستش کس مگردیده است هشیاری
به هرجا هست بیماری پرستارش شود مردمدل من را پرستاری نماید چشم بیماری
رخت راماه می خوانم قدت را سرو می گفتمگر آن را بود گفتاری گر این می داشت رفتاری
ز زلف مشک افشانت گره بگشود چون شانهدکان را بست در هر جا که دکان داشت عطاری
به حسن ار نیست اندر خیل خوبان چون تو یک دلبرز عشقت چون بلنداقبال بی دل هست بسیاری