گنج

شمارهٔ ۴۶۷

۹ بیت
فغان که یار ندارد به ما سر یاریمگر کندمددی فضل حضرت باری
سفیدگشت مرا موی در سیه بختیامان ز گردش گردون و چرخ ز نگاری
از آن زمان که ز من گشته یار من بیزارز زندگی دل و جانم گرفته بیزاری
به روز وشب نبود مونسم به جز افغانبه سال ومه نشودهمدمم مگر زاری
شنیده ام که بودچشم یار من بیماربرو طبیب که خوش صحبتی است بیماری
مگو بگفته ناصح چرا ندادم دلربوده دل ز کفم طره اش به طراری
از آن زمان که گرفتار عشق گشته دلمندیده ام به برگلرخان مگر خواری
بتا بیا وخلاصم کن از غم هجرانچه باک اگر گذری بر سرم به غمخواری
چو لاله زار بود دامن بلند اقبالز بسکه خون دل ازدیده می کند جاری