شمارهٔ ۴۶۳
دل ز آهن تو سیم تن دارییا به من کینه کهن داری
کینه هائی که داری اندر دلهمه را از برای من داری
نه همی چین به زلف خم درخمکه دراو تبت و ختن داری
خودتوئی گلعذار وغنچه دهانچه هوای گل و چمن داری
چه به گلشن روی که از قد وبرخود سهی سرو ونسترن داری
رشک می آیدم که می بینمبه بر خویش پیرهن داری
دلم از چشم مورتنگ تر استتنگ تر از دلم دهن داری
نبری دل چرا ز دشمن ودوستکه تو ترکان راهزن داری
توئی آن بت که چون بلنداقبالدر کلیسا بسی شمن داری