گنج

شمارهٔ ۴۵۷

۹ بیت
اگر زآن زلف مشک افشان به چنگ افتدا مرا تارینپندارم که باشد ملک چینی یا که تاتاری
دلم را برده از کف سنگدل شوخ دل آزاریکه با ما نیست او را جز دل آزاری دگرکاری
کنی یار اگر آزارم که دست از عشق بردارمبه جانتگر بری از تن سرم را نیست آزاری
بیا بگشا نقاب از چهر وبنما روی چون مه راکه دارد ناصح من با من از عشق توانکاری
ببالد مشک تاتاری اگر از بوخطا باشدبه کف باد صبا را باشد از زلف توتا تاری
رخت گنجی بود از حسن زلفت بی سبب نبودکه چنبر گشته وخوابیده رویش چون سیه ماری
دو چشم مست توکاین سان بردهوش وخرد از سرنپندارم که دیگر باشد اندر شهر هشیاری
اگر از دردهجرت گشته ام بیمار غم نبودکه باشد یاد وصلت مر مرا نیکو پرستاری
نباشد از وفا کس چون بلنداقبال درعالماگرهمچون تو باشند از جفا وجوربسیاری