شمارهٔ ۴۵۶
برقع ز رخ گشودی دل ازکفم ربودیچون دل ربودی ازمن خود رو نهان نمودی
ای سرو قد مه رورفتی به حرف بدگوهر کس هر آنچه بد گفت در حق من شنودی
از بردباری من جور توبیشتر شدبرمهرم آنچه افزود بر قهر خود فزودی
بامن جفایت ار هست از بهر آزمایشاندر وفا مگر نه صدبارم آزمودی
یک دم نشد که چون دل اندر برم نشینیاما به پیش اغیار شب تا سحر غنودی
روز ازل که دادم در عاشقی دل ازکفهم عاشقم تو کردی هم دلبرم تو بودی
گشتم بلنداقبال فرخنده فال وخوشحالز آئینه دلم چون زنگ هوس زودی