گنج

شمارهٔ ۴۵۸

۷ بیت
اگر از زلف تودر دست من افتد تاریپا به هر جا نهم از مشک شودتاتاری
ماه بودی چورخت داشت اگر گیسوئیسروگشتی چو قدت بودش اگر رفتاری
چشم مست تو ز بس هوش وخرد برده زدستنیست درعهد تودیگر به جهان هشیاری
تومگر شانه زدی گیسوی مشکل افشان راکه دراین شهر نمانده است دگر عطاری
گفتی ازناله من خلق نخوابند به شبمن در آن وقت که نالم نبود بیداری
چون من از عشق تودلداده اگر بسیار استچون تودرحسن نباشد به جهان دلداری
ترسم آنگه شوی آگه ز بلنداقبالتکه نباشد زمن سوخته دل آثاری