گنج

شمارهٔ ۴۵۴

۷ بیت
زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندیکشدمانند نی افغان به آهنگی زهر بندی
مگر کردی اسیر سرو قد خویش قمری راکه چون من بردل او را هم به گردن هشته ای بندی
نکورویا گرت بیم ازگزند چشم بد نبودچرا برآتش رخ هشته ای از خال اسپندی
من از آندم که دیدم زلف چون زنار بر دوشتکشیدم ناله چون ناقوس وترسا گشته ام چندی
سزدای نوجوان از حسن خود گر بر جهان نازیکه دهر پیرمانندت نزائیده است فرزندی
کشم بار غمت را همچوکاهی با تن لاغربلی مشتاق را چون کاهی آید کوه الوندی
کسی همچون بلنداقبال اندر عاشقی نبودتورا از حسن اگرباشد به عالم مثل ومانندی