شمارهٔ ۴۵۳
گفتم ای عشق ده مرا پندیگفت ازعقل شوبری چندی
گفتمش با شکسته دل چکنمگفت او را بده به دلبندی
شد تنم همچو کاه و یار از غمبار من کرده کوه الوندی
نبرد نام کس دگر ز نباتزند آن شوخ اگر شکر خندی
«گر به تیغم برند بند از بند»به کسم نیست جز تو پیوندی
مادر ار حورشد پدر غلمانکه نیارند چون تو فرزندی
گر که خواهی شوی بلنداقبالگوش کن پند هر خردمندی