گنج

شمارهٔ ۴۵۲

۹ بیت
خواستم بینم رخت را لن‌ترانی‌گو شدیآبرو بر باد دادم بس که آتش‌خو شدی
ما همه کوریم و بی‌نوریم آن کو چشم داشتدید و دانست اینکه اندر جلوه از هر سو شدی
تیغ بر رویت ز ابرویت کشیده چشم تویافتم اکنون که از بهر چه جوشن‌مو شدی
صید دل را شاهبازی گر به رفتاری چو کبکچنگل شیری ز مژگان گر به چشم آهو شدی
لوحش الله گلسِتانی گشته‌ای پا تا به سرسَرو‌ْقامت غنچه‌لب گل‌چهره نسرین‌بو شدی
رستم ایران و حُسن و دلبری می‌گفتمتچشم بد دور از رخت می‌بینمت برزو شدی
جز گنه از ما نمی‌آید ز بس هستیم بدوز تو جز بخشش نمی‌شاید ز بس نیکو شدی
شانه می‌گفتا به زلفش ره ندارد کس چو منخوب ای دل در بر چوگان زلفش گو شدی
یاد داری گفتمت خواهی بلنداقبال شددر همان روزی که با دلدار هم‌زانو شدی