شمارهٔ ۴۵۱
تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدیتا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی
نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرارگشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی
هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفشاز بس همی بلای دل وخصم جان شدی
ما درددل به جز تونگوئیم پیش کسزیرا که محرم دل پیر وجوان شدی
ناگفته دادی آنچه دلم داشت آرزوای غائب از نظر چه عجب غیب دان شدی
بودی هر آنچه بودی وهستی وجز تو نیستگفتم بسی غلط که چنین یا چنان شدی
اقبال ما که گشته چنین در جهان بلندزآنروبود که بادل ما مهربان شدی