شمارهٔ ۴۴۸
ای دوست که ترک دوستان کردیتاچندبه کام دشمنان گردی
ازما ز چه بی گنه برنجیدیآخر ز چه بی سبب بیازردی
هرگز لطفی به ما نفرمودیگاهی یادی ز ما نیاوردی
از طره وخال خودپی صیدمافشاندی دانه دام گستردی
گفتم دهن تو کونگفتی هیچگفتا که مرا به هیچ بشمردی
تو مونس جسم وراحت جانیتومرهم زخم و داروی دردی
مهرت رود از دلم رود هر گاهشوری ز نمک ز زعفران زردی
انکار مکن که از لب لعلتپیداست که خون عاشقان خوردی
پیوسته به عشق تو دلم من چونآتش با گرمی آب با سردی
برجور نگار ای بلند اقبالکردی غلط ار به جز وفا کردی
کس در قدم نگار دلبندشگر جان ندهد بوی ز نامردی