شمارهٔ ۴۴۷
گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادیداغی به دل زارم از این درد نهادی
بگشودهر آن عقده که اندر دل ما بودبستی چو به ما عهد وز رخ پرده گشادی
دل را به دل ار ره بود از چیست که گاهیاز ما نکنی یاد وشب وروز به یادی
من آدمی این سان به جهان هیچ ندیدمدر حسن ولطافت به یقین حور نژادی
با مادر آن شوخ بگوئید که خود گوگر حور نیی بچه حور از چه بزادی
من قند به شیرینی آن لعل ندیدمپستان مگر از شهد به لعلش بنهادی
من هر چه زیاد از توکنم وصف چو بینماز وصف من وصد چومن از حسن زیادی
با درد وغم عشق رخت خرم وشادمگر از غم و درددل من خرم و شادی
اقبال بلنداست کسی را که تو با اوبنشستی ومی خوردی وهی بوسه بدادی