شمارهٔ ۴۴۱
نه چون چشم تو دیدم چشم مستینه همچون پشت دستت پشت دستی
سوی بتخانه گر افتد گذارتکندکی بت پرستی بت پرستی
کند درعشقت ار کس نیست خود رانپندارد به عالم هست هستی
به بحر عشقت افتادم چوماهیکه تا زلفت مرا گیرد چو شستی
غمت کی شد قبول اندر الستمخبر کی دارم از عهد الستی
به غیر از باده و ساغر ندیدمکه بدهد لشکر غم را شکستی
بلند اقبالم اما نیست چون منبه عالم پست پست پستی