گنج

شمارهٔ ۴۴۰

۷ بیت
چه شد که مه بریدی وعهد بشکستیمرا به بند ببستی خود از میان جستی
زنی به ساغر ما سنگ و بر رخ ما چنگتو را به ما سر جنگ است یا که بدمستی
گناه سستی بخت من است بسکه چنینتوسخت دل دل آزرده مرا خستی
من آنچه گفتم وگویم خلاف نیست در آنتو هر چه عهد ببستی نبسته بشکستی
توچون به چشم ودلت نیست بخشش وهمتاگر به دولت قارون رسی تهی دستی
مگر نه ما و تو را راه مرگ در پیش استبگیر توشه ای از بهر راه تا هستی
دلا که گفته نهی نام خود بلند اقبالتو کاین چنین ز غم هجر آن صنم پستی