گنج

شمارهٔ ۴۳۹

۵ بیت
کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستیبودچشم تومست ومی کند زلف تو بدمستی
دل ازدست چو توماهی کجا کی جان برد سالمکهگرماهی شود زلف تو او رامی کند شستی
عجب بد عهد و بی مهری چومریخی ومه چهریبه من عهدی که بستی بی سبب بهر چه بشکستی
ز اشک وچهره دارم سیم و زر افزون تر از قاروندهم گر خرقه رهن باده نبود از تهی دستی
به دل گفتم چه شد کاینسان بلند اقبال گردیدیبگفتا نیست کردم خویش را بگذشتم از هستی