شمارهٔ ۴۳۸
تعالی الله چه دولت بر سر استیکه می در جام وساقی دلبر استی
دلا با غم چهکارت دیگر استیکه بختت یار ویارت در بر استی
چو دیدم چشم وابروی توگفتمبه دست ترک مستی خنجر استی
دلم در بندزلفت شد گرفتارمسلمانی اسیر کافر استی
عجب دارم که با لعل تو زاهدبه دل چونش خیال کوثر استی
به گردمهر رویت خط مشکینویا بر مه خطی از عنبر استی
چو در هجران امید وصل باشدز وصلت هجر بر من خوشتر استی
چو عشقت شعله ورگردد به جانمکجا پروایش از خشک و تر استی
بلند اقبال ساید سر بر افلاککه خاک پای آل حیدر استی