گنج

شمارهٔ ۴۳۷

۸ بیت
ای دل بیا برای تو دارم بشارتیابروی یار کرده به قتلت اشارتی
گفتم که بوسه ای ز لبت نذرما نمادشنام داد لیک به شیرین عبارتی
دادیم جان بهیار و خریدیم بوسه ایبی مایه کس نکرده بدین سان تجارتی
من ضبط دل چگونه توانم که چشم اوداردعجب به بردن دلها مهارتی
دین ودلی نمانده که چشمت نبرده استغارتگری نکرده بدین گونه غارتی
شیرین بود ز بسکه لب شکرین دوستیادش فزون نموده به طبعم حرارتی
هر کس که خانه اش شده ویران ز سیل عشقمشکل که تا به حشر پذیرد عمارتی
شاید که همچو من شوداقبال او بلندهرکس که عشق افکندش درمرارتی