شمارهٔ ۴۳۱
تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ایرستم مملکت حسن نه بر زو شده ای
ماه رخساری وخورشید لقا زهره جبینچشم بد دور چه فرخ رخ و نیکوشده ای
طره ات عقرب وچنگال اسد مژگانتهم به قد تیری و همقوسز ابرو شده ای
هر که رخسار تو را دید ودوگیسوی تو راگفت خورشیدی ودربرج ترازو شده ای
با وجود تو به گلزار ندارم سروکارکه سهی قامت وگلچهر وسمن بو شده ای
چشمت از بس دل وجان وزدل وجان صبر وتوانمی بردخلق بر آنند که جادو شده ای
تندکم تلخ بگوای بت شیرین حرکاتترش رو بی سبب از گفته بدگوشده ای
هر چه حسن است به عالم همه را دارائیعیب این است که بدعهد و جفا جوشده ای
هست بدخوی هر آنک که نکو دارد رویتونکو رو پس از آن روست که بدخو شده ای
خلقی از چار جهت ناظر وجویای تولیککس نبیند که تو درجلوه ز شش سو شده ای
اگر این طرفه غزل شعر بلند اقبال استپس بگوئید به اوخواجه خواجو شده ای