شمارهٔ ۴۳۰
توچرا اینهمه بدخو شده ایتلخ گوگشته ترش روشده ای
همچو شیری به نظر درگه خشماگر ازچشم چوآهو شده ای
بی سبب از من دلداده چرارنجه از گفتم بدگوشده ای
برده ای دل ز دو صد پیر وجوانبه یکی غمزه چو جادوشده ای
دل طلبکار تو وغافل از اینکه تو درجلوه زهر سو شده ای
تا بنفشه خط وسنبل گیسوتا سهی قد وسمن بو شده ای
همچومن هر که بلنداقبال استآفت جان و دل او شده ای