شمارهٔ ۴۲۹
چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ایکجا بدی و به بزم که میهمان شده ای
به مو چوسنبلی از رو چو گل ز قدچون سروزفرق تا به قدم رشک گلستان شده ای
کنون فزون هوس صحبت است با تومراکه شعر خوان ولغز سنج و نکته دان شده ای
سراغی از تو و ازمنزلت نداد کسمکه لایری ز نظرها ولامکان شده ای
هنوز بر سر قهری و باز در پی جنگمرا گمان که به من یار ومهربان شده ای
مگر نه دامن من بود متکای سرتچه روی داده ندانم که سرگران شده ای
گناه بخت بد من بود وگرنه چرازمن به گفته اغیار بدگمان شده ای
چه غم ندارد اگر جان ودل بلنداقبالکه آفت دل خلق و بلای جان شده ای