گنج

شمارهٔ ۴۳

۹ بیت
چشم از باری دیدن رخسار دلبر استگوش از پی شنیدن گفتار دلبر است
دست از برای چنگ به گیسوی اوزدنپا بهر رفتن سوی دریا دلبر است
این دردها که در دل مجروح ما بوداورا علاج لعل شکربار دلبر است
ناصح مگونصیحت ودم درکش وبرومنع دلی مکن که گرفتار دلبر است
باور مکن که هست رهائی نصیب اوهر کس اسیر طره طرار دلبر است
صد ساله مرده زنده شد ار از دم مسیحیک معجز این ز لعل شکر بار دلبر است
رفتم بر طبیب که بیماریم ز چیستگفتا زعشق نرگس بیمار دلبر است
اشکم چوسیم از آن شدورخساره ام چو زرکاین زر وسیم رایج بازار دلبر است
اقبال من چو قامت یار ار بلند شدسروی بود که رسته به گلزار دلبر است