شمارهٔ ۴۲
چشم من خواب ندارد به شب وخونبار استبلکه همسایه هم از ناله من بیدار است
جز به دیوار نگویم غم دل پیش کسیکسی ار باز بود محرم دل دیوار است
گفته بودم که بگویم به تو درد دل خویشنتوان گفت که درد دل من بسیار است
گر ز دلدار رسد درد به از درمان استوگر از یار بود نار به از گلزار است
ماه را چون توکجا قامت همچون سرواستسرو را همچو توکی طره عنبر بار است
نه چوچشم تودراین شهر دگر قصاب استنه ز زلف تودراین ملک دگر عطار است
سروی الحق نه چوبالای تو در کشمیر استمشکی انصاف نه چون زلف تودر تاتار است
نیست بر دل حرج از دست تو گرناله کندکه هم ازعشق تو دیوانه وهم بیمار است
گرچه از دولت عشق است بلنداقبالملیک این منصب وعزت همه از دلدار است