گنج

شمارهٔ ۴۲۳

۷ بیت
از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ایهمچو من گویا اسیر عشق جانان گشته ای
گوشه گیری داشتی از خلق می بینم کنونسخت عاشق بر رخ آن سست پیمان گشته ای
بینمت افسرده وپژمرده وزار ونزارگوئی از کردار وکار خود پشیمان گشته ای
پیش چشم مست دلبر گر نگردیدی کبابزآتش حسرت چرا اینگونه بریان گشته ای
چشم او دارد ز مژگان لشکر افراسیابمرحبا بک هم توگرد زابلستان گشته ای
جان اگر بهر فدای او نمی خواهی چراپیش جانان گوسفند عید قربان گشته ای
چون بلنداقبالی ار آسوده دل از درد عشقپس چرا از هر طرف جویای درمان گشته ای