گنج

شمارهٔ ۴۲۴

۷ بیت
دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ایما را هم از چشمان مست از دست و از پا برده‌ای
خم شد به تعظیمم فلک وآمد به رشک از من ملکتا در میان عاشقان نامی هم از ما برده‌ای
با تو نشد ای ماهرو ما را مجال گفتگوتاب و توان صبر و قرار از ما به ایما برده‌ای
از شیخ و شاب و مرد و زن هم دل بری هم جان ز تنبردی ز تن‌ها جان و دل از من نه تنها برده‌ای
صدباره از حور و پری چابک‌تری در دلبریهم برده‌ای دل هم ز دل یکسر تمنا برده‌ای
گفتی شکیبایی کنم چشم آنچه فرمایی کنماما شکیبایی تو خود از ما به یغما برده‌ای
ای دل دگر افغان مکن اندیشه از طوفان مکنهمچون بلند اقبال اگر راهی به دریا برده‌ای