شمارهٔ ۴۲۲
روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته اییاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای
نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاببرقع از گیسوی خود بیهوده بر روبسته ای
گر ز حنا دلبران سر پنجه رنگین می کنندتو خضاب از خون دلها تا به بازو بسته ای
رهزنان از یک طرف بندند ره بر کاروانتو پی تاراج دلها ره ز هر سو بسته ای
از سر کویت به دیگر جای نتوانیم رفتهمچو اشتر بندها ما را به زانو بسته ای
هیچ می دانی پریشان گشته گیسویت چرابسکه دلهای پریشان را به گیسو بسته ای
گفتمش اندر برم بنشین بگفتاجای کودر کنار از اشک چشم از هر طرف جو بسته ای
ز آتش غم ای بلند اقبال اگر سوزی سزدزآنکه دل بر عشق ترکی آتشین خو بسته ای