شمارهٔ ۴۲۱
عجب از روح مجسم بدنی ساخته ایکس نداند به چه تدبیر و فنی ساخته ای
آزر از سنگ بت ار ساخت تو خود ای بت مندلی از آهن واز سیم تنی ساخته ای
هیچ ازنقطه موهوم نشان نیست پدیددل گمان برده که از اودهنی ساخته ای
تا گرفتار کنی مرغ دلم را در دامدانه از خال وز گیسو رسنی ساخته ای
یوسف از عشق تو خود را به چه اندازد وبازگر ببیند که چه چاه ذقنی ساخته ای
گر نخواهی دل ما را شکنی از چه به رخخم به خم زلف شکن در شکنی ساخته ای
دگر از تبت وچین مشک نیارند به فارسکه تو از زلف ختا وختنی ساخته ای
گل رخی غنچه لبی سرو قدی نسرین بربزم ما را به حقیقت چمنی ساخته ای
دارم ازخون جگر باده کباب از دل ریششرمسارم که به حال چومنی ساخته ای
کرده از وصل خود ار یار بلنداقبالتای دل ازچیست که بیت الحزنی ساخته ای