گنج

شمارهٔ ۴۱۸

۱۲ بیت
بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زدهویا به عارض گلرنگ خودگلاب زده
چه تیغ ها که ز مژگان کشیده بر مریخچه طعنه ها که زطلعت برآفتاب زده
منجم آمد وگفتا نبودوقت خسوفبگفتمش که مه من به رخ نقاب زده
عجب نگر که به رخ ساخته است زلف از مشکعجب تر اینکه گره ها به مشک ناب زده
ز شیخ وشاب مجو دین ودل در این کشورز بسکه راه دل ودین ز شیخ وشاب زده
ز ما زمانه هر آن عقده ای که در دل داشتگرفته است ودرآن زلف پر ز تاب زده
خرابه دل خود را به عالمی ندهمکه شاه خیمه در این منزل خراب زده
به من مگو ز چه باشد دلت چنین پرشوربت ز بس نمکم بر دل کباب زده
عجب مدار به شهر ار به خواب کس نرودکه ترک چشم توبر خلق راه خواب زده
دونیمه زلف تو افتاده از یمین ویسارچو مرحبی که بدوتیغ بو تراب زده
ز چشم مست تو مستی کندبلنداقبالگمان عارف وعامی که اوشراب زده
ز بس بودطرب انگیز شعر او گوئینشسته در بر او زهره ورباب زده