گنج

شمارهٔ ۴۱۶

۷ بیت
سلطان عشق ما را سرباز خویش کردههمدم به خود نموده دمساز خویش کرده
با ما چرا نگوئید راز خود ای حریفانما را چو یار محرم بر راز خویش کرده
جوید پری ز آهن دوری پریوش منتفتیده آهنان را درگاز خویش کرده
هر جا که بود شیری با آن همه دلیریصیدش چو کبکی آن شه با باز خویش کرده
این نائی از چه شهر است کز نغمه شوردهر استما راچه مست و بی خود ز آواز خویش کرده
پروانه را چه پروا از این که سوزدش شمععاشق نباشد آنکو پروا ز خویش کرده
آن نازنین شمایل همچون بلنداقبالبی دین ودل چنینم از ناز خویش کرده