شمارهٔ ۴۱۵
مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کردهکه هرچه کرده و زاین پس کندخدا کرده
رسد به ساحل اگر کشتیت وگر شکندخدای کرده مفرما که ناخدا کرده
به شکل شاه وگدا را بود چه فرق خداستکه شاه را شه و درویش را گدا کرده
فدای خاک رهش بادجان و دل ما راکسی که در ره او جان و دل فدا کرده
ز خوبرو بد اگر سر زند نکوست مگوکه جور و کین به من آن ترک بی وفا کرده
برو طبیب ومده درد سر به من زاین بیشکه دردهای مرا لعل او دوا کرده
روا بود که چو من خوانیش بلند اقبالکس ار به حکم قضا خویش را رضاکرده