شمارهٔ ۴۰۹
عکس رخ آن ماه در جام شراب انداختهکرده نیکوئی ولیکن اندر آب انداخته
چهره را افروخته است از تاب می چون آتشیاتشی از غم به جان شیخ وشاب انداخته
جوشن طوس است یا پرچین کمند اشکبوسیا زره سان موی را در پیچ و تاب انداخته
بر نمی دارد دلم از ترک چشم دوست دسترستمانه جنگ با افراسیاب انداخته
زلف او چون سایه است وچهر او چون آفتابسایه ها از مو به فرق آفتاب انداخته
حیرتی دارم که می باشد تن وپستان اویا به روی آب از باران حباب انداخته
نسبتی با روی نیکوی تو شاید داشت ماهماه بر رو گاهی از موگر نقاب انداخته
تا پریشان گشته بر چهر تو مشکین زلف تومرد وزن را جان و دل در اضطراب انداخته
نه همی افشرده زلفت حلق خلق دهر راگیسویت بر گردن حوران طناب انداخته
از دل زار بلند اقبال دارد آگهیگر کسی کتان به پیش ماهتاب انداخته