شمارهٔ ۴۰۸
به حسن چون تو نه آید کسی نه آمده باللهنگه در آینه کن تا شوی ز حسن خودآگه
کنم چگونه رخ ماه را شبیه به رویتکه کس ندیده دو زلف سیه گهی به رخ مه
زمن تو یاد نیاری به سال و ماه ولیکنبه خاطری تو مرا صبح و شام درگه وبیگه
به راه عشق تودر هر قدم چهی است به راهمندانم عاقبت آید چه بر سر من از این ره
اگر چه دلبر من نخل قامت است و رطب لبولی چه سود که دست طلب از او شده کوته
شنیده اید که یوسف اسیر ماند به چاهینگر به یوسف من کاوفتاده درزنخش چه
بلند اگر شده اقبال کس به عالم معنیز سر عشق دل او یقین بدان شده آگه