گنج

شمارهٔ ۳۹۹

۹ بیت
بسته دلم را به بند حلقه گیسوی توکرده قدم را کمان حالت ابروی تو
سرورود دررکوع گر تو درآئی به باغمه ننماید طلوع پیش مه روی تو
عاریه بگرفته رنگ سرخ گل از عارضتوام نموده است بوی مشک تر از بوی تو
بوی گلی کارگر نیست مرا بر مشامزآنکه بود در زکام مغز من از بوی تو
ای تو چوخورشید ومن پیش توحر با صفتجلوه به هر سو کنی روی کنم سوی تو
کوه گران را زجای کس نتواند کندکنده دلم را زجای قوت بازوی تو
ز آتش دوزخ مرا نیست دگر هیچ باکزآنکه به عمری مراست پرورش از خوی تو
حور و بهشتی دگر هیچ نمی خواستمبود مرا گر به دهر جا به سر کوی تو
بودگر اقبال من چون سر زلفت بلندچون سر زلفت سرم بود به زانوی تو