شمارهٔ ۳۹۸
من چیستم که دم زنم از عشق روی تومن کیستم که راه دهندم به کوی تو
از هر طرف به سوی تو راه است واین عجبکز هیچ سوی کس نبرد ره به سوی تو
گر غائبی ز دیده مرا حاضری به دلز آنروهمی مراست به دل گفتگوی تو
غفلت نگر که روز وشب اندربر منیمن هر طرف فتاده پی جستجوی تو
هر صبح وشام در نظری زآنکه صبح وشامنوری بود ز روی تو عکسی ز موی تو
خفاش تاب دیدن خورشید نیستشنقصان ز ما بود که نبینیم روی تو
چیزی نمانده تا که ز مستی شوم هلاکساقی چه باده بود مگر در سبوی تو
عمر ابد ز آب حیات ار گرفت خضرما راست نیز عمر ابد ز آب جوی تو
اقبال من بلنداست از آنکه چون قدتآمد دلم صنوبری از آرزوی تو