گنج

شمارهٔ ۳۹۵

۷ بیت
چشمم فتد در آینه گر برجمال توشاید که درزمانه ببینم مثال تو
بختم سیاه گشته و آشفته خاطرماین یک ز طره تو وآن یک زخال تو
گفتی که قامتت چو کمان از چه گشته خمخم گشته است ز ابروی همچون هلال تو
بیرون نمی رودز سر من هوای توخالی نمی شود دل من از خیال تو
برحال زار خسته دلان هیچ ننگریحیرانم از تکبر و جاه وجلال تو
ای خواجه گر مرا به غلامی کنی قبولگه قنبر توگردم وگاهی بلال تو
اقبال من ز بسکه بلنداست و ارجمندآخر شود نصیب دل من وصال تو