شمارهٔ ۳۹۴
اگر به حکم قضا می شود رضا دل تویقین بدان شودآسان تمام مشکل تو
دلا به عمر ندیدم تو را دمی بی غمسرشته گشته مگر آب عشق در گل تو
نثار خاک رهت خواستم کنم دل وجانخجل شدم چو بدیدم که نیست قابل تو
که گفته است که دل را بود ره اندر دلگر این صحیح بود چون نگشته شامل تو
دل توهیچ نباشد ز چیست مایل منمگر نه این دل زار من است مایل تو
خیال وصل تو پیوسته می کنددل مندلا چه چاره کنم با خیال باطل تو
گمان مکن چو تو از حسن نیست درعالمبیاکه تا نهم آئینه درمقابل تو
خدا دوباره به ما داده عمری از سر نوشکسته کشتی ما گررسد به ساحل تو
نمی شوی چومن از عاشقی بلند اقبالمیان یار وتوتاجان شده است حایل تو