گنج

شمارهٔ ۳۹۳

۷ بیت
گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی اواز زبان من بگو با عنبر افشان موی او
سرکشی را ترک فرما رهزنی را توبه کنبا ادب شو چنگ کمتر زن همی بر روی او
گه بگوشش سر به نجوی می نهی از شیطنتگه شوی هر جا که بنشسته است همزانوی او
احتشام الدوله از کردارت ار گردد خبرامر فرماید که بندندت کشندت سوی او
الحذر ز آندم که از کار تو وکردار تواز غضب پرچین شودمانند توابروی او
زآن همی ترسم به حکمش از برای نظم ملکسربرندت ناگهان اندیشه کن از خوی او
خودتو می دانی بلند اقبال دولتخواه توستکم پریشان شو از این طبع پریشان گوی او