گنج

شمارهٔ ۳۹۲

۷ بیت
ای دل چنین بازی مکن با طره طرار اوماری است پیچان طره اش اندیشه کن از مار او
عنبر فراوان گشته است از زلف عنبر ریز ویشکر چه ارزان گشته است از لعل شکر بار او
گفتم دهی بوسی به من گفتا دهم ندهم به مفتآسوده دل گردیده ام ز اقرار واز انکار او
از راست و ز چپ زلف او بردوش زناری کندترسم مرا ترسا کند آن زلف چون زنار او
از نرگس بیمار او بیماری از صحت به استای دل توهم بیمار شو چون نرگس بیمار او
در کوچه دلبر دلا هر گه گذارت اوفتدآهسته روکز هر طرف سر بشکند دیوار او
آمد بلنداقبال من چون گل شکفت احوال منآورد باد صبحدم چون بوئی از گلزار او