گنج

شمارهٔ ۳۹۱

۱۳ بیت
چومریخی ز خون چون ماهی از روچوتیر از قامتی چون قوس از ابرو
منجم چهر و ززلفت را مگر دیدکه گوید ماه باشد در ترازو
نیارد ازختن کس مشک در فارسکه داری صد ختن در چین گیسو
دلم درچنگ زلفت شد گرفتارچو اندرچنگل شهباز تیهو
نشینی تا چو سرو اندر کنارمکنارم گشته ز آب چشم چون جو
سراغ از قد موزون تو گیردکه قمری می زند بر سرو کوکو
دل چون کوه ما راکندی از جایتعالی الله از این زور بازو
به صورت گرچه پنهان گشتی از چشمبه معنی جلوه گر هستی ز هر سو
نه چون زلف تو خیزدمشک ازچیننه از بابل چو چشمان تو جادو
چو قدت نیست سروی ماه رخسارچو رویت نیست ماهی عنبرین مو
زعشقش نیست کس دلداده چون منبه عالم هست اگر دلبر بود او
دلم خواهد همی زلف و لبش راکه این را بوسم وآن را کنم بو
بلند اقبال گردم همچو زلفششبی گیرد سرم راگر به زانو