گنج

شمارهٔ ۳۸۹

۹ بیت
دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگوپژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او
گفتم بیا شو منزوی تاکی پی خوبان رویگفتا برو پندم مده عقل وخرد ازمن مجو
گفتم به زلف آن صنم کم همنشینی کن دلاگفتا تورابا من چه کار از این نصیحت ها مگو
گفتم به پیش زلف او بشنو پریشان گو مشوگفت از پریشانی من گردیده آگه مو به مو
گفتم که زلفش در نظر آمد چوچوگانی مراگفتا که پس باید شوم در پیش چوگانش چوگو
گفتم که چاک زخم تو به گشت آخر گفت یاراز تار زلف وسوزن مژگان نمود او را رفو
گفتم شودکان سرو قد اندر کنار آید مراگفتا کنارت گر شود از اشک چشمانت چو جو
گفتم شنیدم پیش یار از من شکایت کرده ایگفت آنکه گفته است این سخن او را به من کن روبرو
گفتم بلند اقبال کی گردد کسی درعاشقیگفت آن زمان کز چهر دل شوید غبار آرزو