شمارهٔ ۳۸۷
در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بوبو برد چون ز زلفت از شرم شد سیه رو
پیدا رخت به زلفت در سنبله است زهرهیا مه به برج عقرب یا شمس در ترازو
در آتش عذارت زلفت بود سمندراز سوختن سیه شدهمچون پر پرستو
جنگ ار به مانداری داری ندانم از چیستتیر وکمان و جوشن از ابرو ومژه ومو
جز چشم تو که کرده است صید دلم که دیدهدر روزگار شیری گردد شکار آهو
دیدی که فتنه وشر بر پا شد ز هر سودادی به دست مستی خنجر ز چشم ابرو
تا درکنار گیرم شاید سهی قدت رااز آب چشمه چشم گردیده دامنم جو
گنج وصالت از رنج ما را به دست نایدکاری مگر کند بخت ورنه نه زور وبازو
دوزخ مگر نباشد زآن گناهکارانای روبهشتی از چیست برمن نیفکنی خو
گوید که خواجه ماست الحق بلنداقبالشعر مرا بخوانند گر بر مزار خواجو