شمارهٔ ۳۸۶
گفتمش چون بینمت ای نازنینگفت رودر آینه خود در ببین
گفتمش اندر کجا جویم تو راگفت در دلهای محزون غمین
گفتمش گویند هستی لامکانگفت اندر هر مکان هستم مکین
گفتمش ره کو که آیم سوی توگفت راه است از یسار واز یمین
گفتمش دادم به عشقت جان ودلگفت شرط دوستی باشد همین
گفتمش خواهم پرستیدن تو راگفت بیرون رو ز فکر کفر ودین
گفتمش چون شد بلند اقبال منگفتم لطف ما به حالت شد قرین