گنج

شمارهٔ ۳۸۱

۷ بیت
ای ترک مشک طره کافور روی مندور از رخ توگشته چو کافور موی من
سازی مس وجود مرا زره ده دهیگرافکنی نظر ز کرامت به سوی من
زد آتشی به خرمن عمرم هوای اوعشق رخش بریخت به خاک آبروی من
گفتم ندانم از چه دلم مست وبی خود استگفتا که خورده باده ناب از سبوی من
گفتم که مبتلای زکامم به سال ومهگفتا مگر رسیده به مغز تو بوی من
گفتم که ره مرا به بهشت برین بودگفتا بلی گرت گذر افتد به کوی من
اقبال من بلنداز آن شد که روز وشباز سروقامت تو بود گفتگوی من